![]() |
![]() |
|
| به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید مبادا ترک بردارد چینیه نازک تنهاییه من |
|
غروب شد .خورشید رفت آفتاب گردان به دنبال خورشید میگشت .ناگهان ستاره چشمک زد. آفتاب گردان سرش را پایین انداخت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
گفت :به من بگو چقدر دوستم داری ؟ گفتم : تو را به بلندای کوه ها عمق دریا ها و به زیبایی گلها دوست دارم. تو را به اندازه ی تمام وجودت دوست دارم . زیرا هیچ کس را به این اندازه دوست نداشته ام ! با حسرت سری جنباند وگفت : متاسفم که نمی تونم حرفهایت را باور کنم زیرا قلب کوچک من تحمل عشق بزرگ تو را ندارد !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مسعود |
|
|
تو یه شبه بهاری با هم آشنا شدیم یادته؟ تو یه روز تابستانی به من خیانت کردی یادته؟ و تو یه شب پاییزی از هم جدا شدیم. یادته ؟ یادته چقدر دوست داشتیم زیر بارون بدون چتر دست تو دست هم باهم قدم بزنیم ! اما نشد یادته؟ نذاشتی اما اما حالا من و یادت توی زمستون عشقمون تنها زیر بارون اشکام خیس خیس شدیم! ولی تو توی زمستون زیر بارون با یکی دیگه تو خیابون قدم میزنیو صدای بلند خنده هاتون تا اهواز میرسه ! من اما میرم تا واسه مرگ عشقمون لباس مشکی بپوشم. هر چند که قاتل اون عشق الان داره این جمله رو میخونه و به نوشته هام نیشخند میزنه!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
پنجره هاش آبی باشه من باشمو اون باشه و یک شب مهتابی باشه نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم با همه التماس من نشد دیگه نره با یه پسر شعرام بجز اون روی هر دیونه ای گذاشت اثر آخر نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا ! بازم منو بکش یه تار مو خواستم نداد! گفت به تو دنیا نمیدم نشد یه بارم برسم به آرزو های محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه ی کال نشد یه کاریبکنه که بدونم دوسم داره آتیش گرفتمو یه بار نگام نکرد بگه آره نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهم براش شبی هزار بار نمیرم نشد منم واسه یه بار به آرزو هام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم نشد برم ! نشد نره! نشدبخواد! نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد ! قصه داره تموم میشه! مث تموم قصه ها فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدم شما . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره من |
|
*به احترام عشق های کال همه یک دقیقه سکوت کنید *
*ممنون* |
| آرشيو عكس هاي ناب و كمياب |
|
تصویر 1 تصویر 2 تصوير 3 تصوير 4 تصوير 5 تصویر 6 تصویر 7 تصویر 8 تصویر 9 |
|
RSS
|